محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

هفته شانزدهم نی نی و کلی خبر....

  سلام سلام هفته شانزدهم بارداری هم داره تموم می شه ومن هنوز مبهوتم. هنوز نمی تونم باور کنم که یه نی نی تو دلم دارم و احساسات عجیب غریبی دارم. دو شنبه وقت دکتر داشتم که  رفتیم و  وقتی دکتر جواب آزمایش غربالگری رودید گفت همه چیز نرماله و نیازی به دادن آزمایش مرحله دوم نیست که من  پرسیدم که اگه بخوام انجام بدم چی و دکتر گفت میتونی فکراتو بکنی و اگه خواستی با سونوی هفته بیست که طبق نظر دکترم بهترین زمان برای تشخیص جنسیت  هستش انجام بدی که قبول کردم و این شد که ما اینبار نفهمیدیم این جوجو جنسیتش چی میشه و باید چند هفته دیگه صبر کنیم وزنم هم 50 شده بود که دکتر راضی بود و همونجا دوباره صدای قلب مهربونتو وا...
29 بهمن 1391

به تو مي آموزم...

به تو مي آموزم:       (الف)ايمان را          تا كه روحت با آن              نور و صيقل يابد        به تو مي آموزم             كه چطور               فعل مجهول« ستمها شده است»                  فاعلش معلوم است                 بشناسش، كه ستمكش نشوي                    با ستم هيچ مساز           &n...
27 بهمن 1391

اولین روزهای سه ماه دوم

 سلام جوجو شنبه ی هفته ی دیگه سالگرد عقدمونه و دوشنبه وقت دکتر دارم که بی صبرانه منتظر اون روزیم که دکتر سونو بده و با بابا ببینیمت و احتمالآ جنسیتت هم مشخص بشه هــــــــــــورااااا   این روزها خیلی احساساتم متغیر شده طوری که یه روز احساس می کنم دختری و روز دیگه پسر . برای من و هادی جون اول سلامتی نی نی مهمه وبعد اینکه بچه ی شاد و خوشحالی باشه دیگه هر چی خدا بخواد همون عالیه. یه مدت که همش مشغول سرچ کردن برای اسم  بودیم واسه ی اینکه دوست داریم اسم نی نی شیک باشه،فارسی باشه، لوس نباشه، مختص بچگی هم نباشه و ما هم دنبال اسم دختر بودیم و هم ...
13 بهمن 1391

یک سوم راه گذشت

این روزها صبح با فکر نی نی از خواب بیدار می شم و شب ها با فکر نی نی می خوابم. تازه خیلی از شب ها هم تا صبح خواب یه نی نی می بینم.کلاً همه ی زندگیمون شده این نی نی کوچولو  نی نی نازم سه ماه از با هم بودن باهم نفس کشیدنمون میگذره،سه ماهه که من وهادی دیگه سه نفر شدیم و با عشق وفکر شما زندگی می کنیم،سه ماهه که به من لیاقت مادر بودن وحس ناب بودنت رو هدیه دادی. سه ماهه که زندگیمون رنگ تازه ای گرفته ، سه ماهه که قدم پر خیرت رو تو زندگیمون گذاشتی،سه ماهه که از عشقت لبریزم و سه ماهه که دیگه من نیستم و... همه ی اینها رو مدیون بودنتم که از بودنت زندگیمون عطر شکوفه های بهاری می گیره و در یک کلام دنیامون ..........یه دنیای جدید ...
7 بهمن 1391

هفته دوازدهم نی نی

به امید خدا هفته دوازدهم هم داره تموم میشه هفته گذشته اوج معده دردم بود. یکشنبه وقت دکتر خودمو داشتم که دکترم برام سونوی NT نوشته بود و من قبل از رفتن به مطب رفتم و انجام دادم . اونجا برای اولین بار دکتر برام صدای قلبت رو گذاشت . من فدای صدای قلب مهربونت بشم شمام که خیلی جیگر شده بودی نسبت به سونوی قبل کلی بزرگتر شده بودی و انگار که مزاحم خوابت شده بود دکتر چون دستو پا میزدی و پشتتو بهش میکردی من پیش خودم میگفتم که داری میگی که بابا خوابم میاد بزار بخوابم مزاحمم نشو خیلی جالب بود خلاصه که دکتر طول بینی و اندازه ستون فقرات رواندازه گرفت و قلب هم چک کرد وگفت که 11 هفته و3 روزه هستی . بعد...
25 دی 1391

دنیای این روزهای من...

دو هفتست که حسابی اسید معدم زیاد شده ونصف شب از درد معده وگرسنگی از خواب پا می شم.من تا قبل از حاملگی اگه تا ظهر هم چیزی نمیخوردم گرسنه نمی شدم ولی الان اگه یه لحظه معدم خالی باشه حالم بد می شه و حالت تهوع  می گیرم تازگیهام که وقتی بوی غذا بهم میخوره اگه خیلی هم گشنه باشم دیگه نمیتونم چیزی بخورم و سوزش معده میگیرم .خدا خدا میکنم که زودتر این حالتها از بین بره امیدوارم هفته آینده بهتر شم . بابا جونت هر روز قبل از رفتن باهامون خداحافظی می کنه ومی بوستمون . دوست دارم زود بیایی وببینی که بهترین وعزیزترین بابای دنیا رو داری . بابایی که اگه تا آخر دنیا بهش افتخار کنی باز کمه. هادی جونم بابت همه ی مهربونی هات ممنونم وافتخار می کنم به اینکه ...
17 دی 1391

شب یلــــــــــــــدا و ...

نی نی قشنگم اولین شب یلدا و زمستان در کنارت آمد و چه لذت بخش است گرمای حضورت در این هوای سرد ودر این شب طولانی امسال شب یلدامون رو به اتفاق بابا و به رسم بیشتر این سالها خونه بابابزرگ بودیم که مصادفه با تولدشون و سه تایی (دلبند را هم شمردم) کلی حال کردیم در کنار بقیه. سه شنبه شب  هم من بابا تصمیم گرفتیم که به مناسبت حضور شما یه مهمونی بدیم وبابا بزرگها و عزیز ومامانی عمو و زن عمو و دایی ها و عمه ها به همراه بچه ها همه کنار هم باشیم (البته جای دایی کمال و زن دایی بهار خالی )که کلی خوش گذشت بهمون و  شب خوبی بود یه کیک کوچولو هم با شمع ٠ گرفته بودیم که عکسشو برات میزارم &n...
5 دی 1391